هنوزم دارم فکر میکنم که شروع حرفام سلام هم میخواد یا نه؟!!
باری... سلام!
روزها طبق معمول گذشته تا بحال در آمد و شد، آنهم یکی پس از دیگری و من هنوز اندر خم یک کوچه سرگردان و حیران مانده ام!!!
چه تلخ است پذیرش واقعیتی تلخ در کنار غوغای سنگین خود درونیت!!!
چه دشوار است کنار آمدن با آنچه که هست و دیگر یارای انکارش نیست!
چه سنگین است فشار بار آنچه که دیگر نیست و تمام وجودت آنرا میطلبد...
گاهی به حال خویش افسوسی آنچنان جانسوز میخورم که بر بینوایان نیز جایز نیست!!!
اصلا چرا دارم میپیچونم؟ تا زبون ساده مونده چرا تکلف؟!!! آقا به کی بگم پنج ساله عنوان وبلاگ من از خسته به چیز دیگه ای تغییر نکرده؟
واژه کم نیست ، واژه سازی هم سخت نیست. اما واژه ای مناسب تر از این برای حال خودم پیدا نمیکنم!
دیگه حتی از خستگی هم خسته شدم...
چه آهی از درونم بلند میشه ، سنگینی غمباد گلوم راه نفسمو بدجوری تنگ کرده و دریغا که خیلی وقته نتونستم از شرش خلاص بشم!
تاوان اشتباهاتم رو پرداخت میکنم ، اما انصافا خیلی زیاده. همشون رو من باید به تنهایی بپردازم؟! این خیلی بی انصافیه...
همه خاطرات خوبم چه زود تلخ شد، همه اون چیزای قشنگ، همه افکاری که از بازی باهاشون توی ذهنم سرمست میشدم یه کم زود قبیح و نفرت انگیز شدن.
بده امیدت نا امید بشه، خیلی بده نا امید بشی. اینو شنیده بودم ولی هیچوقت درک نکرده بودم. همیشه تنها بودم، تو افکارم، توی ذهنیاتم ... راجع به هر چیزی که فکرشو بکنی. راجع به اشخاص، آینده و حتی خودم!!!
راستش یه جورایی دلم برای خودم میسوزه. از این دلسوزی خودم هم خندم میگیره ولی... :
« ... من ازین پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بـــازی این بیخبران میخندم
مــــن از آن روز که دلــــــــــــــــــــدارم رفت
به غم و شادی عشق دگران میخندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تراست
کارم از گریه گذشته ست، بدان میخندم... »
نظرات ()
نظرات ()یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــه الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لــــج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــــه فرستـــادم کــــه آدم بشیــــد
بــا دلــخوشـی کنــار هـم جـمع بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشاالله گفتــم
نیـــــــافریـده بــارک اللهّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشـنـتـون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیـقــتـاً شماهـــا خیـلی پستـیــــن
خــر نبـاشیـن گــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـمع یکــی بـلند شد ایستاد
بُـلند بـُلند هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی , هم اجانب
گفت چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گفت بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن!
یــارو کِـنـِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از تو گـوشاش تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشــکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکــــمـی شبیـــه بشکــه نــفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایست دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لــــک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیــــــمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلند بُـلند غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه!
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقد والضّــــا لیــنـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیست
نظم نظام هستی کشکـی کشکیــست؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن!
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُست نمـی تونست بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رفت
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رفت
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گفت میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان!
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرفت نشستش
حــــاجی بُـلند شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گفت تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایست خبردار دادن
نشستـه ها بُــلند شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رفت روی چـــار پایــه و چــند تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــــــه خدایا؟!
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا؟!
فِکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـراع کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه!
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر!
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُمب ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کــلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــدر کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیست
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیست
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد!
همینجوری می خواست بلند شه نم نم
گفت : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم!!!
********** خلیل جوادی**********
نظرات ()
نظرات ()گاهی وقت ها آنقدر عصبی و متشنج میشوم که دوست دارم تمام نیرویم را یکجا تخلیه کنم. می خواهم از دست خودم فرار کنم... از همه چیز و همه کس به ستوه می آیم. هرچه ناسزا فراگرفته ام یکجا پس میدهم! آنقدر میگویم ، میگویم و میگویم که دیگر هیچ توانی برایم باقی نمی ماند...
تاپ تاپ...
تاپ تاپ...
تاپ تاپ...
قلبم به شدت میزند...تمام تنم و خصوصا سرم داغ میشود. خون به پیشانیم می دود، قرمز میشوم، عرق میکنم، نفسهایم به شماره می افتد...انگار که می خواهم چشمانم را برای همیشه از این جهان ببندم...برای همیشه!
لحظاتی میگذرد و آنگاه درد نفرین شده شروع میشود....! همچون سیلی از پشت چشمانم به پیش میرود و تا مغزم را ویران میکند... یک ویرانی از جنس درد... دردی تواُم با حزن و اندوه!
درد می آید و میرود، با آمدنش تمام تنم میگیرد و با رفتنش تمام تنم میلرزد...گرفتگی از شدت درد و لرزش از هول گرفتگی دوباره !
رفته رفته رخوتی در تمام تنم حس میکنم و امان از منگی...!
چیزی نمی خورم ،حتی یک جو آرام بخش، اما منگ میشوم...منگ منگ!
گاهی هذیان میگویم و غالبا حرفهایم را به خاطر نمی آورم!
درد همچنان می آید و میرود... و من منگ میمانم ، هاج و واج... که کدام یک مرا بیشتر آزار میدهد؟! درد یا منگی؟ دردی که از پشت چشمانم تا قعر مغزم را شخم میزند و میشکافد! و مستی و منگی که نه تنها حواسم ، بلکه حافظه ام را نیز مختل میکند!
گوشه ای می افتم و انقدر درد میکشم تا خوابم ببرد و میبرد...از خواب بیدار میشوم...گویی پنجاه تن بار جابجا کرده ام! تمام تنم درد میکند...و سرم..سرم دارد میترکد! باز میخوابم، ولی افسوس...افسوس که درد پایان ندارد! مهمان من چهار روز اتراق میکند! و من چهار روز باید با خواب از او پذیرایی کنم!
آری عصبانیت من باعث آمدن مهمانی به خانه ام میشود که تا پایان ماندنش مرا از همه چیز باز میدارد...از همه چیز، حتی خورد و خوراک!
حال بهترین کار برای من دوری از تشنج و ناراحتی است، اما چه کنم که روزهای من به این دو نعمت الهی مزین هستند! چه کنم...؟!
نظرات ()چه خوب شد که تو آمدی...
تو آمدی و من از خود به در شدم... گویا که به راستی از این جهان به جهانی دگر شدم !
شرایط با آمدن تو گونه گون شد. همه چیز من متفاوت تر از دیروز و زیبا تر از همیشه شد. همیشه با خود میگویم که تو تا به حال کجا بوده ای ؟! همیشه به تو گفته ام بهترینی برای من. اگر من بهترین عیدی تو بودم ، تو بهترین هدیه من بودی.
خوشبختم... خوشبختم که تو را دارم.
شادانم... شادانم که تو را دارم.
روزگارم به کام است... چراکه چون تویی دارم.
تو... تویی که بهترینی ، تویی که مهربان ترینی ، تویی که هر شکرخندت به صدها مائده آسمانی می ارزد.
تویی که لحظه لحظه با تو بودنم شیرین تر از شیرین ترین شیرینی دنیاست.
یک دم با تو بودنم سبز تر از سرسبز ترین بهار سبز تاریخ است.
اکنون درک میکنم معنی این بیت را : بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمیشود...
بی تو این روز و روزگار نخواهد گذشت.
بمان ... همیشه با من و برای من بمان... تو ای بهترین من... .
نظرات ()