خسته

درد من...
نویسنده : سیامک سیاوشی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

گاهی وقت ها آنقدر عصبی و متشنج میشوم که دوست دارم تمام نیرویم را یکجا تخلیه کنم. می خواهم از دست خودم فرار کنم...  از همه چیز و همه کس به ستوه می آیم. هرچه ناسزا فراگرفته ام یکجا پس میدهم! آنقدر میگویم ، میگویم و میگویم که دیگر هیچ توانی برایم باقی نمی ماند...

تاپ تاپ...

تاپ تاپ...

تاپ تاپ...

قلبم به شدت میزند...تمام تنم و خصوصا سرم داغ میشود. خون به پیشانیم می دود، قرمز میشوم، عرق میکنم، نفسهایم به شماره می افتد...انگار که می خواهم چشمانم را برای همیشه از این جهان ببندم...برای همیشه!

لحظاتی میگذرد و آنگاه درد نفرین شده شروع میشود....! همچون سیلی از پشت چشمانم به پیش میرود و تا مغزم را ویران میکند... یک ویرانی از جنس درد... دردی تواُم با حزن و اندوه!

درد می آید و میرود، با آمدنش تمام تنم میگیرد و با رفتنش تمام تنم میلرزد...گرفتگی از شدت درد و لرزش از هول گرفتگی دوباره !

رفته رفته رخوتی در تمام تنم حس میکنم و امان از منگی...!

چیزی نمی خورم ،حتی یک جو آرام بخش، اما منگ میشوم...منگ منگ!

گاهی هذیان میگویم و غالبا حرفهایم را به خاطر نمی آورم!

درد همچنان می آید و میرود... و من منگ میمانم ، هاج و واج... که کدام یک مرا بیشتر آزار میدهد؟! درد یا منگی؟ دردی که از پشت چشمانم تا قعر مغزم را شخم میزند و میشکافد! و مستی و منگی که نه تنها حواسم ، بلکه حافظه ام را نیز مختل میکند!

گوشه ای می افتم و انقدر درد میکشم تا خوابم ببرد و میبرد...از خواب بیدار میشوم...گویی پنجاه تن بار جابجا کرده ام! تمام تنم درد میکند...و سرم..سرم دارد میترکد! باز میخوابم، ولی افسوس...افسوس که درد پایان ندارد! مهمان من چهار روز اتراق میکند! و من چهار روز باید با خواب از او پذیرایی کنم!

آری عصبانیت من باعث آمدن مهمانی به خانه ام میشود که تا پایان ماندنش مرا از همه چیز باز میدارد...از همه چیز، حتی خورد و خوراک!

حال بهترین کار برای من دوری از تشنج و ناراحتی است، اما چه کنم که روزهای من به این دو نعمت الهی مزین هستند! چه کنم...؟!


 
comment نظرات ()